حسن حسن زاده آملى
334
هزار و يك كلمه (فارسى)
متحد است به طورى كه وقتى چشم چيزى را ببيند نفس ديده و اگر گوش بشنود نفس شنيده و هكذا . و در عقيدهء وحدت وجود نيز هر فعلى را نسبت به خدا مىتوان داد ، اگر چه از مخلوق صادر شده باشد . در عين اينكه ادراكات را مجرد مىدانيم ، وساطت آلات را منكر نيستيم و اين نظير درد است كه به واسطهء بريدن عضو حاصل مىشود و ليكن ادراك درد اصلا ربطى به بدن ندارد بلكه روح در آن مستقل است . وجود نفس ناطقه در انسان البته معلوم است كه در هوش و ادراك ، بين انسان و حيوان فرق بسيار است ، زيرا كه علوم دقيقه را اكتشاف نموده ، قواعد براى زندگانى وضع كرده ، در دقايق موجودات اطلاعات حاصل شده ، علت امراض و راه علاج اختراع نموده از قواعد گردش كواكب و افلاك مطلع گرديده و غير ذلك . و نيز معلوم است كه اين همه ترقى به آلات جسميه پيدا نشده است ، زيرا كه حيوانات در حس كاملا با انسان شريكند و قوّهء حافظه نيز در آنها هست به طورى كه مدركات خويش را در ياد دارند و مع ذلك ترقى نكردهاند . پس در انسان قوّهء ديگرى هست . يك وسيله براى تحصيل معلومات حس است و ليكن بعد از حس و در وقت حس و قبل از حس بايد قوّهء ديگرى را به كار برد تا انسان چيزى استنباط كند . مثلا انسان ماه را در آسمان مىبيند كه از غرّه تا سلخ اشكالش تغيير مىكند و آنچه از حس فهميده مىشود همين است و بس ، و حيوان نيز همين را مىبيند . ولى بعد از حس كردن اين فكر در انسان علاوه مىشود كه بايد نور ماه از خودش نباشد ، زيرا كه اگر از خودش بود هميشه مانند خورشيد روشن بود و يقينا از جاى ديگر بر او تابيده است ، و چون منبع نورى در اين نزديكى جز خورشيد نيست بايد نور ماه از خورشيد به او رسيده باشد . اين معلومات كه بعد از حس نمودن است فقط براى انسان حاصل مىشود و حيوان ديگر اين فكرها را نمىكند .